تبليغاتX
اسرارازل

اسرارازل

حیرانیم و سرگردان و در این پیچ و خم صعب العبور . هموار می کنیم انسان را

مکتوب 4

 

تصمیمات و تقدیرات الهی اسرار آمیز هستند اما همیشه به صلاح ما می باشند

آنهایی که گام نوینی در زندگیشان برداشته اند و هنوز می خواهند کمی از زندگی قبلی شان را حفظ کنند سرانجام توسط گذشته خودشان صدمه و زیان می بینند .

جایی که سختی و خشونت فقط باعث نابودی می گردد ٬ نرمی و ملایمت موفق به حالت بخشیدن و پیکر تراشی می شوند

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 11:56  توسط کریم شجاعی  | 

داستان باور کردنی

 تقصیم قسمت

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصف ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!
  

انتخاب شده از وبلاگ رها

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 22:53  توسط کریم شجاعی  | 

همه چیز به اراده خودمان بستگی دارد

 

برطبق و اساس آرزوهاو اراده تان ساخته و پرداخته می شوید

خداوند معمولا با انعکاس اعمالمان به سوی خودمان با ما رفتار می کند

آرزوها و خواسته های منفی قادر نخواهند بود تا به شما هیچ صدمه ای برسانند ٬ اگر شما تسلیم وسوسه های ایشان نشوید

خداوند درجاهایی زندگی می کند که اجازه ورود به وی داده شود

از کتاب مکتوب پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  جمعه 4 آذر1390ساعت 13:38  توسط کریم شجاعی  | 

دلیل زنده بودن

 

گر شما هنوز زنده هستید به این خاطر است که هنوز به جایی که باید برسید نرسیده اید .

انسانی که فقط به دنبال روشنایی بوده و مسوولیتهایش را به گردن دیگران می اندازد ٬ موفق به دستیابی به روشنایی و نور الهی نخواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 14:2  توسط کریم شجاعی  | 

يك ساعت ويژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه

 در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود

 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي

 براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به

 اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار

 مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و

 خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز

 داشته است.

 به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه

ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد

و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي

 گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

 مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

 من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 16:2  توسط کریم شجاعی  | 

داستان عجیب

 

خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد اما می تواند نظر شما را در باره اطرافتان تغییر دهد.

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی مجبور بود هر بعد از ظهر یک ساعت در تخت بنشیند تا مایعات داخل ریه اش خارج شود . اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت . آن دو ساعتها در مورد همسر، شغل ،تفریحات و غیره صحبت می کردند . بعدازظهرها مرد اول در تخت می نشست روی خود را به سمت پنجره بر میگرداند و هر انچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد در آن حال  بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد او با این کار جان تازه ای می گرفت چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

ب              پنجره  مشرف به پارکی زیبا با دریاچه ای آبی بود که مرغابی ها وقوها در آن شناور بودند ، کودکان قایقهای بادی خود را به حرکت در می آوردند گلهای زیبا و رنگارنگ و افق پهناور از دور دست دیده می شد . در یک بعد از ظر گرم مرد کنار پنجره از رژه ای بزرک در خیابان خبر داد با اینکه مرد دوم صدایی نمی شنید تمام صحنه را آنگونه که هم اطاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود . روزها وهفته ها به همین صورت سپری شد .یک روز صبح وقتی پرستار به اطاق آمد با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد پس از آنکه پرستاران جسد را به خارج از اطاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد تخت او را به کنار پنجره منتقل کنند  به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد اما تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود با تعجب به پرستار گفت جلوی این پنجره که دیواره ! چرا او منظره بیرون را اینقدر زیبا وصف می کرد ؟

پرستار گفت : او که نابینا بود او حتی نمیتوانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند شاید فقط می خواسته تو را به زندگی امیدوار کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 8:30  توسط کریم شجاعی  | 

قدرت عذر خواستن

 

 

چرا ما نمی توانیم در مقابل اشتباهات خود ، عذر خواهی کنیم ؟

چرا سخت بنظر می رسد

چرا به راحتی حمله می کنیم ، فریاد می زنیم ، پرخاش می کنیم ، جنگ می کنیم ، اما وقتی لحظه عذر خواستن و پشیمان شدن می رسد پایمان سست می شود و جراتمان ته می کشد .

مخصوصا برای افراد نزدیک خانواده خود این کار سخت تر و غیر قابل تصور تر می شود

چرا نمی توانیم از همسر خود عذرخواهی کنیم ؟ چرا از برادر ، خواهر ، پدر ، مادر و خلاصه چرا سختمان می آید که از افراد عزیز تر از جانمان در مواجهه با ناملایمات و درگیریها و سوءتفاهمات ، نمی توانیم با روی گشاده عذرخواهی کنیم و خیالمان را راحت و دعوا را فیصله بدهیم .

چرا وقتی مواجه با یک برخورد ساده وسیله نقلیه می شویم ، بلافاصله زبان به عذرخواهی و پوزش و التماس و غیره می افتیم آنهم در مقابل یک شخصی که اصلا نمی شناسیم و زیاد هم برایمان مهم نیست و شاید ارزش اجتماعی اش از ماهم کمتر باشد ، اما وقتی با همسر ، پدر ، مادر ، یا اقوام نزدیک خود اختلاف پیدا می کنیم این زبان بی مروت به التماس و عذر خواهی و پشیمانی نمی چرخد ؟

آیا متوجه نیستیم یا خودمان را به بیخیالی می زنیم یا حدود و حریم ها و روابط را از یاد برده ایم ......

 من شما را با یک مثال ساده متوجه کردم که (( می شود یا بهتر است یا پسندیده تر آن است که در مواجهه با اختلافات کوچک خانوادگی بلافاصله یاد درگیری خیابانی بیافتیم و حداقل با جا نمایی خود در آن صحنه و تشبیه به آن واقعه فورا با عذرخواهی و طلب بخشش ، احتمال یک دعوای بزرگ را به صفر و حتی برعکس به صمیمیت و علاقه و دوستی مستحکمتر بدل کنیم

این راحت تر است یا آن ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 9:25  توسط کریم شجاعی  | 

داستان خواندنی

يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان رشته بازرگاني بود، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

او همانطور كه روبروي اين گروه از دانشجويان ممتاز نشسته بود گفت: "بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!"
سپس يك كوزه سنگي دهان گشاد را از زير زمين بيرون آورد و آن را روي ميز گذاشت.
پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ي يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.
وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي گرفت از دانشجويان پرسيد:

"آيا كوزه پر است؟“
همه با هم گفتند: بله
او گفت: "واقعاً؟“
سپس يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ ها جاي دهند.
بار ديگر پرسيد: "آيا كوزه پر است؟“
اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد:
"احتمالا نه"
او گفت: "خوب است" و سپس يك سطل ماسه از زير ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ريخت.
ماسه ها در فضاي خالي بين سنگ ها و دانه هاي شن جاي گرفتند. او بار ديگر گفت:
"خوب است"
در اين موقع يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد :"چه كسي مي تواند بگويد نكته اين مثال در چه بود؟"
يكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: اين مثال مي خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنيم هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.
استاد پاسخ داد:"نه!
نكته اين نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت.
سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، روياهايتان، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان و ..."
به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت.

اگر با كارهاي كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت.
پس امشب يا فردا صبح، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي كنيد، اين سوال را از خود بپرسيد:
"سنگ هاي بزرگ زندگي من كدام اند؟” آنگاه اول آنها را در كوزه خود بگذاريد.

انتخاب از وبلاگ داستانهای خواندنی

+ نوشته شده در  شنبه 18 دی1389ساعت 10:24  توسط کریم شجاعی  | 

از خودمان شروع کنیم

راحت ترین راه برای اصلاح زندگی ٬ شروع از اصلاح خود است

میدانید چرا چون سهل ترین راه ٬ دست رس ترین راه ٬ زودبازده ترین راه ٬ مطمئن ترین راه ٬ بدون حاشیه ترین راه و مستقیم ترین راه است .

فهمیدید؟

راستی منظورم را متوجه شدید ؟

دیدید خیلی ساده است . اگر می خواهید اوضاع را عوض کنید ٬ تنها ترین و بهترین راه عوض کردن خودتان است

متوجه هستید که اصلاح خود و ایجاد تغییر در خود چقدر ساده و راحت است از اینکه شما بخواهید در دیگرانی که نمی شناسید یا مطمئن نیستید و هزار دنگ و فنگ دارد بخواهید اعمال نفوذ کرده و اصلاحات انجام دهید .

من نکته بسیار ظریفی را متذکر شدم شما خودتان باقی ماجرا را حدث بزنید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 9:16  توسط کریم شجاعی  | 

پل - داستان کوتاه خواندنی

 
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 10:6  توسط کریم شجاعی  |