عده ای عقیده دارند که خدا وجود ندارد. . .
یعنی معلوم نیست که دنیا و حیات و تقدیر و غیره را چه کسی و در چه وقت بوجود آورده است
فرض کنیم نظر آنها صحیح باشد .
در آنصورت باید یکی از عوامل فوق را مولد دیگری بدانیم
و همان مفهوم خدا را بصورت دیگری درباره شان صادق بشماریم .
بنابر این جنگ من و ایشان جنگ الفاظ است و هر دو مطلبی را دانسته انکار می کنیم .
درحالی که انکار ما خود دلیل بر اثبات مطلب است .
آیا خدا میل دارد که ما از اسرارش سر در بیاوریم؟ که تصور نمی رود خد
علاقه ای به این کار داشته باشد .
تا کنون کوچکترین کلیدی بدست ما نداده است تا بتوانیم یکی از درهای بسته را بروی خود بگشاییم .
آیا خدا می داند که ما به چه دردهایی گرفتاریم ؟
اما من نمی دانم اشخاصی که نه خودشان را می شناسند و نه خدا را ، به چه اجازه ای در مقابل سیمای خیالی او زانو می زنند؟

آیا زانو زدن در مقابل خدا ، عبارتست از زانو زدن در مقابل خود ؟
آیا نمی توان مذاهب راصورمختلفی از تمایل معنوی بشر بپرستش خود پنداشت ؟
چرا که خدا اقلا یکنفر را که قادر بدرک عظمت او باشد خلق نکرد و نگذاشت که حد اقل یکنفر بفهمد او کیست و چیست ؟
بطور قطع فرشتگان نفهمیده اند که خدا چیست و در کجاست ؟
دلیل این مدعا آنست که اگر کوچکترین بویی از ماهیت خدا برده بودند نسبت به او یاغی نمی شدند....
روی هم رفته ما از خدا شروع شده ایم و عاقبت هم باید باو بپیوندیم .
درست است که درک مجد و عظمت خدا
انسان را غرق در خود می کند
و ناگهان آدمی را در ذات او مستحیل می سازد،
لیکن باید دانست که اگر این ادعا صحیح بود ،
خدا موجودی را خلق نمی کرد .
کتاب رستاخیز مترلینگ