تبليغاتX
اسرارازل

اسرارازل

حیرانیم و سرگردان و در این پیچ و خم صعب العبور . هموار می کنیم انسان را

تحویل

سال جدید را

از طرف خودم

به طرف شما

تبریک می گویم

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 13:28  توسط کریم شجاعی  | 

داستانی از وبلاگ یک دوست

                                      یک ساعت ویژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه

 در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود

 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي

 براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به

 اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار

 مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي

گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و

 خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز

 داشته است.

 به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه

ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد

و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي

 گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا

 مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

 من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... 

انتخاب از وبلاگ داستانهای خواندنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 11:1  توسط کریم شجاعی  | 

الماس 4

 

فکر کردن فقدان درک است . تو فکرمی کنی چون درک نمی کنی .وقتی درک پدید آمد ُ فکرناپدیدمی شود.

      

خداوند شیئ نیست ُ موضوع است  .زندگي ناب

ازتومی خواهم داوری راکناربگذاری وزندگی ای عاری ازداوری را زندگی کنی . درکلیت زندگی . و تعجب خواهی کردکه . کلیت نه خوب است و نه بد . کلیت چیزی فراترازجهان مادی است ُ فراترازخیروشر.

                               زندگي ناب 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 16:29  توسط کریم شجاعی  | 

دولت وفرزانگی 8

  • وقتي برنامه ريزي ات درست باشد ، ذهن ناهشيارت برايت شگفتيها خواهد آفريد.
  • وقتي به آن دستور بدهي كه 10000 دلار بر درآمدت بيفزايد ، قطعا آن را اجراخواهد كرد . هر روز اين را به يادش بياور ، تا مأموريت تو به مهمترين وسواس او بدل شود . مانند موشكي كه از راه دور هدايت مي شود ، بر همه موانعي كه در راه هدفش قرار بگيرد فائق خواهد آمد .
  • هر آنچه را به تأكيد بگويي – سوخت و ساز يافته از اعتقاد راسخ ‍ژرف دروني و نيرو يافته ار آتش تكرار – با سرعتي هر چه تمامتر شكل خواهد پذيرفت .
  • بايد صبح و شب دست كم پنجاه بار يا بيشتر ، قاعده ات را به صدار بلند تكرار كني ، اين خودش تمرين است .
  • شايد در وحله اول آسان نباشد ، ذهن ميل دارد اين سو و آن سو پرسه بزند ، ده با ر كه تكرارش كردي ، شروع مي كني به فكرركردن درباره چيزي ديگر. ذهنت را به كارت باز گردان و دوباره ازصفرآغازكن تابتواني به پنجاه باربرسي . زيرااگرنتواني به انضباطي چنين ابتدايي بچسبي ، همان بهتركه رؤياي دولتمندشدن رافراموش كني .
  • بايدقاعده رابه صداي بلند تكراركرد. چون گويي دستوري كه به ذهن ناهشيارت مي دهي ازبيرون مي آيدودرنتيجه ، آمرانه ترمي نمايد. به صورتي يكنواخت تكرارش كن ، ماننداوراد و دعاها، يابقول بودايي ها (( ماترا )) ، چيزي نخواهدگذشت كه قاعده ، زندگي خودرا خواهديافت .
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 16:12  توسط کریم شجاعی  |