فکر کردن فقدان درک است . تو فکرمی کنی چون درک نمی کنی .وقتی درک پدید آمد ُ فکرناپدیدمی شود.

خداوند شیئ نیست ُ موضوع است .
ازتومی خواهم داوری راکناربگذاری وزندگی ای عاری ازداوری را زندگی کنی . درکلیت زندگی . و تعجب خواهی کردکه . کلیت نه خوب است و نه بد . کلیت چیزی فراترازجهان مادی است ُ فراترازخیروشر.
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 16:29  توسط کریم شجاعی
|
یک قانون بنیادی زندگی آن است که اگر بترسی ، انرژ ی را به طرف مقابل می دهی تا تو را بیشتر بترساند . خود ایده ترس در تو ، عکس آن ایده را در طرف مقابل ایجاد می کند .
سعی نکن زندگی را درک کنی ، آن را زندگی کن .
سعی نکن عشق را درک کنی ، به درون عشق قدم بگذار . آنگاه در خواهی یافت .
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 11:16  توسط کریم شجاعی
|
گلهای سرخ به این زیبایی می شکفند ،چرا که سعی ندارند به شکل نیلوفر های آبی درآیند.
و نیلوفرهای آبی به این زیبایی شکفته می شوند ، چرا که در باره دیگر گلها
افسانه ای به گوششان نخورده است . . . .
فقط این نکته را دریاب !
فقط خودت باش و این را آویزه گوش کن که هر کاری هم که بکنی نمی توانی چیز دیگری باشی .
همه تلاش ها بیهوده است .
تو باید فقط خودت باشی.

در عشق یک بعلاوه یک ، یک می شود ، نه دو .
ذهنی بالغ است که مدام به شگفتی درآید ، از دیگران ، از خودش ، از هر چیزی .
زندگی حیرتی است همیشگی .
+ نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت 11:12  توسط کریم شجاعی
|
درپس وجود تو منظوری نهفته است .
کل هستی برآن است کاری را از طریق تو به انجام برساند.
ژرف زندگی کن ، از ته دل زندگی کن ، یکپارچه با تمام وجود ، به طوری که وقتی مرگ در زد ، آماده
باشی - آماده چون میوه ای رسیده برای فرو افتادن از درخت - تنها نسیمی ملایم می وزد و میوه فرو
می افتد، مرگ باید چنین باشد . و این آمادگی باید با زندگی کردن فراهم آید .
+ نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 18:34  توسط کریم شجاعی
|